تبليغاتX
popple
این روزها عجیب بی خیال شده ام

هیچ جذبه ای مرا به گذشته ی پر شور و با احساسم رهنمون نمی کند

حتی گرمای دستهای پر عشقت 

پوک شده ام  

 خشکیده  خاموش

چه احمقانه می اندیشی

دلم می سوزد برای ساده گی هایت


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط پگاه رفیعی  | 

بدترین روز و شب عمرم گذشت

فقط گذشت

بی صدا

اشک هایم خشک شد

 چند شب پیش کابوس زندگی در کنار آدم هایی

که غریبگی رو هر لحظه تو حلقت می ریزن

گذشت فقط گذشت

مرداب شده ام از هر نشانه ای می ترسم

اعتماد هرگز

شده ام مثل عزلت نشین ها

خراب و دلتنگ

حالا گذشت یا می گذرد

این شبها یا آن شب؟!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 2:18  توسط پگاه رفیعی  | 

خیلی وقته نیستم قهرم با خودم با تو

با همه ی رویا ها با احساس ها

می روم می آیم  باز هم پست می مانم

دلتنگ می شوم نمی فهمی به خودت می اندیشی همیشه

و نمی دانی اشک هایم خشکیده

بس که دلم گرفته

نمی دانی اصلا نمی خواهی بدانی

به خودت می اندیشی به پولهایت به ماشینت

من یک رهگذرم مثل بقیه

تو کلاهت را بچسب که باد نبرد

عشق سیری چند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:2  توسط پگاه رفیعی  | 

هیچی فقط فرقش اینه که یه سری آدم ها از زندگیم رفتن بیرون یه سری دیگه اومدن 

 همین دیگه ازش خبر ندارم به همین راحتی دیگه زنگ نمی زنه نه حتی اس ام اس خودمو و خودشو

راحت کردتموم شد زمانش زیادتر از خوردن یه نوشیدنی یا یه بستنی بود اما تموم شد

 نمی دونم کسی جای منو پر کرد که به این راحتی گذشت

نمی دونم چه مرگم شده فقط می دونم بیخودی حساس شده ام 

اینو دوست دارم لیلا فروهر خونده

پر و خالی شدم از بس به دست هر کس و ناکس

چه مانده از تنم مانده باقی شکسته  جام بی ساقی

تنم زخمی شدم شدم  سر دست به جانم سنگ هر سرمست

برای جرعه ای می بود به هرکس بود که دل می بست

قصه ی دل پاره پاره ی منه دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:44  توسط پگاه رفیعی  | 

 باید منتظر موند منتظر روزهای قشنگ باید نقشه کشید برای روزهای قشنگتر مثه بچه ها خندید

و غصه ی هیچی رو نخورد اما مگه می شه تو این همه درد تو این همه تنهایی به عشق فکرکرد؟؟؟

وقتی دروغ می شنوی وقتی حال از آدم ها به خاطر رفتار هاشون به هم می خوره وای انتظار نداشته

 باش بتونی راحت بخندی وقتی هزار تا دغدغه داری اصلا وقتی غم دوست صمیمیت غم تو هم می شه

آره همون کسی که جواب خوبیهات رو ۱۰۰ دفعه با بدی داده بازم انتظار نداشته باش

اما دارم یاد می گیرم انکار کنم و بگذرم از همه ی این گذر کردنی ها از تموم نگا هها و عشق ها و

احساس های یک دقیقه ای و متعفن .....................

اما  آدم چه قدر باید درد بکشه تا قدر بدونه قدر یه لحظه آرامش قدر یه لحظه عشق

 

 

 

پ.ن:بالاخره امتحانام ته کشید آخریش رو هم از همه فضایی تر و تخیلی تر دادم بعد تموم شد ولی انگار اصلا

 حوصله ی تعطیلی ندارم گرچه تقریبا هر روز برنامه دارم این بچه های دانشگاه هر روز یه برنامه جور می

کنن اگه تو برنامه ها مسافرت باشه که دیگه حرف نداره وقتی تو امتحانا هستم ۱۰۰ تا برنامه می ریزم

 امتحانا تموم که می شه هیچی دیگه حوصله ی هیچ کدومو ندارم الان هم دستمو گذاشتم زیر چونم و

از خستگی حتی نمی تونم حرف بزنم حوصله ی هیشکی رو هم ندارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:19  توسط پگاه رفیعی  | 

اون موقعی که دلم می گیره و خسته ام اون موقعی که هیچ پناهی نیست جز تنهایی به گذشته فکر می

 کنم به تمامی آدم هایی که باهاشون لحظاتی رو عبور کردم گذراندم دوستشون داشتم و حالا تنها یک

 شبح هستند گاهی تاریک گاهی روشن گاهی تلخ تلخ و گاهی تنها یک لبخند و یک ای کاش

ولی خوبه این روزا نه حسرت گذشته رو می خورم نه ترس آینده به اصطلاحی بنده قدری relax شده ام

شاید بهتره فقط فراموش کرد و گذشت این جوری بهتره

پ.ن: اینقدر این چند روزه ماهواره مهستی و اهنگ هاشو نشون داده همه رو حفظ شدم اما بیشتر از همه از اون کلیپ ۴ تایی خوشم

اومد لیلا فروهر و هلن و سپیده و هنگامه که میکس آهنگ های مهستی رو می خوندن .مثله اینکه هر کی می میره بیشتر از همیشه

 محبوب می شه

پ.ن:یه امتحان سخت دارم ۳ شنبه از اونهایی که ۵۰۰ صفحه است هر چی می خونی کمتر می فهمی .

پ.ن:خسته ام باز دارم بهانه می گیرم فقط همین.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:0  توسط پگاه رفیعی  | 

دلم تو رو می خواد آروم و آهسته تر از خودم هیجانم التهاب هایم اشفتگی هایم

دلم بی بهانه تو رو می خواد گرچه فاصله ها زیاده و بودن هایمان تا همیشه محال

ولی دلم تو رو می خواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:13  توسط پگاه رفیعی  | 

سنگینی نگاهش رو احساس می کردم مجبور بودم خودمو مشغول نشون بدم احساس می کردم همه

 ی بچه ها تو کلاس دارن منو نگاه می کنن اونقدر تابلو حواسش به من بود که تمرکزمو از دست داده

بودم آخرش هم آمار تک تک بچه ها رو گرفت تا نوبت رسید به من فقط می خواست مطمئن بشه من

 تهران درس می خونم و چند سالمه خدا رو شکر همین ۲ جلسه فقط به صورت جایگزین استاد خودمون

باهاش کلاس داریم وگرنه تا آخر ترم من با اون نگاهاش خل و چل می شدم آخرش هم بچه ها یه لبخند

تلخ تحویلم دادن و رفتن و منم وانمود کردم کلی از دستش خندیدم اخه کلی ادا از خودش در می آورد

ادم جدی ولی با حالی بود روز خوبی بود من احساس می کنم احتاج به یه آنکور روحی دارم تا از این

رخوت تلخ بیام بیرون ......................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:6  توسط پگاه رفیعی  | 

 

تنها و بی حوصله ظهر یه تابستون گوشه ی یه اتاق پر از تنهایی برای بار دهم نمی دونم شاید هم

 بیشتر صدای آهنگ شادمهر (سبب منم) از اتاق دختر همسایه می یاد که داره با آه و ناله آهنگو می

خونه و بدتر از اون نمی ذاره من با یه اعصاب راحت درس بخونم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:11  توسط پگاه رفیعی  | 

دقیقا می تونم بگم مسخره ترین حس دنیاست وقتی با خیلی ها دوستی اما تنهایی وقتی خیلی

 بهشون احتیاج داری برای پیچوندنت هزار تا دلیل خوشگل دارن که سرت گیج می ره آها مثلا یه دیدار

یا قرار مهم کاری که اصلا هم نمی تونن با تل حرف بزنن اونم روز جمعه این شانسه یا انرژی های منفی

درون من

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:7  توسط پگاه رفیعی  |