تبليغاتX
popple

هیچی فقط فرقش اینه که یه سری آدم ها از زندگیم رفتن بیرون یه سری دیگه اومدن 

 همین دیگه ازش خبر ندارم به همین راحتی دیگه زنگ نمی زنه نه حتی اس ام اس خودمو و خودشو

راحت کردتموم شد زمانش زیادتر از خوردن یه نوشیدنی یا یه بستنی بود اما تموم شد

 نمی دونم کسی جای منو پر کرد که به این راحتی گذشت

نمی دونم چه مرگم شده فقط می دونم بیخودی حساس شده ام 

اینو دوست دارم لیلا فروهر خونده

پر و خالی شدم از بس به دست هر کس و ناکس

چه مانده از تنم مانده باقی شکسته  جام بی ساقی

تنم زخمی شدم شدم  سر دست به جانم سنگ هر سرمست

برای جرعه ای می بود به هرکس بود که دل می بست

قصه ی دل پاره پاره ی منه دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:44  توسط پگاه رفیعی  | 

 باید منتظر موند منتظر روزهای قشنگ باید نقشه کشید برای روزهای قشنگتر مثه بچه ها خندید

و غصه ی هیچی رو نخورد اما مگه می شه تو این همه درد تو این همه تنهایی به عشق فکرکرد؟؟؟

وقتی دروغ می شنوی وقتی حال از آدم ها به خاطر رفتار هاشون به هم می خوره وای انتظار نداشته

 باش بتونی راحت بخندی وقتی هزار تا دغدغه داری اصلا وقتی غم دوست صمیمیت غم تو هم می شه

آره همون کسی که جواب خوبیهات رو ۱۰۰ دفعه با بدی داده بازم انتظار نداشته باش

اما دارم یاد می گیرم انکار کنم و بگذرم از همه ی این گذر کردنی ها از تموم نگا هها و عشق ها و

احساس های یک دقیقه ای و متعفن .....................

اما  آدم چه قدر باید درد بکشه تا قدر بدونه قدر یه لحظه آرامش قدر یه لحظه عشق

 

 

 

پ.ن:بالاخره امتحانام ته کشید آخریش رو هم از همه فضایی تر و تخیلی تر دادم بعد تموم شد ولی انگار اصلا

 حوصله ی تعطیلی ندارم گرچه تقریبا هر روز برنامه دارم این بچه های دانشگاه هر روز یه برنامه جور می

کنن اگه تو برنامه ها مسافرت باشه که دیگه حرف نداره وقتی تو امتحانا هستم ۱۰۰ تا برنامه می ریزم

 امتحانا تموم که می شه هیچی دیگه حوصله ی هیچ کدومو ندارم الان هم دستمو گذاشتم زیر چونم و

از خستگی حتی نمی تونم حرف بزنم حوصله ی هیشکی رو هم ندارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:19  توسط پگاه رفیعی  | 

اون موقعی که دلم می گیره و خسته ام اون موقعی که هیچ پناهی نیست جز تنهایی به گذشته فکر می

 کنم به تمامی آدم هایی که باهاشون لحظاتی رو عبور کردم گذراندم دوستشون داشتم و حالا تنها یک

 شبح هستند گاهی تاریک گاهی روشن گاهی تلخ تلخ و گاهی تنها یک لبخند و یک ای کاش

ولی خوبه این روزا نه حسرت گذشته رو می خورم نه ترس آینده به اصطلاحی بنده قدری relax شده ام

شاید بهتره فقط فراموش کرد و گذشت این جوری بهتره

پ.ن: اینقدر این چند روزه ماهواره مهستی و اهنگ هاشو نشون داده همه رو حفظ شدم اما بیشتر از همه از اون کلیپ ۴ تایی خوشم

اومد لیلا فروهر و هلن و سپیده و هنگامه که میکس آهنگ های مهستی رو می خوندن .مثله اینکه هر کی می میره بیشتر از همیشه

 محبوب می شه

پ.ن:یه امتحان سخت دارم ۳ شنبه از اونهایی که ۵۰۰ صفحه است هر چی می خونی کمتر می فهمی .

پ.ن:خسته ام باز دارم بهانه می گیرم فقط همین.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:0  توسط پگاه رفیعی  | 

دلم تو رو می خواد آروم و آهسته تر از خودم هیجانم التهاب هایم اشفتگی هایم

دلم بی بهانه تو رو می خواد گرچه فاصله ها زیاده و بودن هایمان تا همیشه محال

ولی دلم تو رو می خواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:13  توسط پگاه رفیعی  | 

سنگینی نگاهش رو احساس می کردم مجبور بودم خودمو مشغول نشون بدم احساس می کردم همه

 ی بچه ها تو کلاس دارن منو نگاه می کنن اونقدر تابلو حواسش به من بود که تمرکزمو از دست داده

بودم آخرش هم آمار تک تک بچه ها رو گرفت تا نوبت رسید به من فقط می خواست مطمئن بشه من

 تهران درس می خونم و چند سالمه خدا رو شکر همین ۲ جلسه فقط به صورت جایگزین استاد خودمون

باهاش کلاس داریم وگرنه تا آخر ترم من با اون نگاهاش خل و چل می شدم آخرش هم بچه ها یه لبخند

تلخ تحویلم دادن و رفتن و منم وانمود کردم کلی از دستش خندیدم اخه کلی ادا از خودش در می آورد

ادم جدی ولی با حالی بود روز خوبی بود من احساس می کنم احتاج به یه آنکور روحی دارم تا از این

رخوت تلخ بیام بیرون ......................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:6  توسط پگاه رفیعی  | 

 

تنها و بی حوصله ظهر یه تابستون گوشه ی یه اتاق پر از تنهایی برای بار دهم نمی دونم شاید هم

 بیشتر صدای آهنگ شادمهر (سبب منم) از اتاق دختر همسایه می یاد که داره با آه و ناله آهنگو می

خونه و بدتر از اون نمی ذاره من با یه اعصاب راحت درس بخونم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:11  توسط پگاه رفیعی  | 

دقیقا می تونم بگم مسخره ترین حس دنیاست وقتی با خیلی ها دوستی اما تنهایی وقتی خیلی

 بهشون احتیاج داری برای پیچوندنت هزار تا دلیل خوشگل دارن که سرت گیج می ره آها مثلا یه دیدار

یا قرار مهم کاری که اصلا هم نمی تونن با تل حرف بزنن اونم روز جمعه این شانسه یا انرژی های منفی

درون من

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:7  توسط پگاه رفیعی  | 

امروز رفتیم  سینما فرهنگ جای همیشگی فیلم رئیس مسعود کیمیایی wow محشر بود بعضی

 سکانس هاش واقعا محسور کننده بود آخرین بار خون بازی رو دیده بودم اون هم عالی بود اما سبک

خاص خودش رو داشت  وای بازی پولاد کیمیایی معرکه بود نمی دونم چرا همش منو یاد یه کسی می

 انداخت آخرش هم نفهمیدم کی ؟

عکس ها از http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=183

پ.ن :باز هم معجزه ی خیس دستات اما فایده اش چیست جز غم خوردنم جز نداشتنت در عین بودن

کاش نبودم نمی دیدم روزهایی را که با تو باختم نمی دونم چرا باز دارم ادامه می دم به بودنم به

خواستنت نتونستم تنهایی هامو پر کنم اینم دلیل احمقانم برای اینکه هیشکی دستاش مثل تو برای

من گرم نیست فقط زجر می کشم در عین بودن نیستی آه تو هرگز نبودی هیچ وقت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:15  توسط پگاه رفیعی  | 

   به من چه فصل سخن گفتن از ستاره دشوار است؟!

   برای شما دشوار است که دروغ می گویید گاهی

   این طوری...صاف و ساده نیستید

   که بفهمید لیموی تازه یعنی چه

   بوسه بادآورده یعنی چه

   عشق اصلا کدام است،از کجا آمده است،

   توی کدام کتاب خوانده اید که حرف "آ"

   سرآغاز چند کلمه بداقبال است!


پ.ن: یکی از اون ۳ تا امتحان کذایی امروز خراب شد فردا هم یکی دیگه ولی باید خوب بشه

پ.ن : خبر فوت مهستی رو دیروز شنیدم و کلی ناراحت شدم بر اثر سرطان پیشرفته و عدم آگاهی وای خیلی دردناکه

پ.ن :دیشب ۸۰ تا پمپ بنزین تو کل ایران رو آتیش زدن اما خدایی امروز خیابون های تهران خیلی خلوت شد چه فایده من بی ماشین

شدم دیگه خبری از ماشین بازی نیست ..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:47  توسط پگاه رفیعی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:58  توسط پگاه رفیعی  | 

درست مثل کویر خشک ٬خشک سخت تشنه

تنها تنها بی کس مریض به انتها رسیده خاموش

خاموش و فلج

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:42  توسط پگاه رفیعی  | 

دلم گرفته نمی دونم چرا فعلا همش درس فرصتی برای فکر ندارم عین یک زندانی باید برای رهایی درس

پاس کنم همش خسته ام و بی هدف و احساس عدم موفقیت

 موقع امتحانا که می شه عدم موفقیتم درد می گیره تو طی ترم خودمو سرگرم می کنم تا یادم بره کی

بودم چی می خواستم فردا چی می شه دارم سخت می گیرم می دونم

حالا این که خوبه تازگی وبلاگ یکی از دوستام که صنایع شریف می خونه رو پیدا کردم نوشته بود دنبال

قرص های ارام بخش و سیگار و .........

انگار همه چیز برعکسه تو هر جایگاهی باشی بازم آرامش نداری روزها خسته کننده اس زمان که زود

می گذره و ما هنوز درگیر قافیه های سخت و اسفناک زندگیمون هستیم

به دور از علایق تنها دلخسته

 از بحث های فلسفی و روشنفکری و مدرنیته و آزادی حقوق زن و ازدواج موقت و هزار تا درد دیگه

خسته شدم همه جا فقط همینه٬ نیاز٬ نیازه باید رفع بشه

حالا هی بگید من زنم نه  کالا وقتی عمق نیاز و لذت رو نفهمیدی وقتی جسم و تنت رو نمی شناسی و

خودت خودت رو وسیله می دونی حالا هی بشین ساز روشنفکری بزن ببین چی می شه ...........

دلم برای رویاهای قشنگ پارسال تنگ شده همون موقعی که هنوز احساسات برام رنگ نباخته بود

حالا اینقدر برام بی ارزش و بچه گونه اس که بهش فکر هم نمی کنم و فقط دلتنگی به سراغم می یاد

بدجوری منزوی شدم حتی دلم نمی خواد کسی ازم سوال کنه اینقدر تند جوابشو می دم که می ترسه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:32  توسط پگاه رفیعی  | 

یه موزیک ویدیو تو mcm   از خواننده ای دیدم به نام Vanessa Carlton نمی شناختمش

متولد سال ۱۹۸۰ پیانیسته مادرش معلم و نوازنده ی پیانو است و اون از کودکی اش چیزی به غیر از

موسیقی و نقاشی به یاد نمی یاره صورت جذاب و معصومی داره و صداش cool

این متن آهنگش و عکساش

 

 

Ordinary Day

Just a day
Just an ordinary day
Just tryin' to get by
Just a boy
Just an ordinary boy
But he was lookin' to the sky
And as he asked if i would come along
I started to realize
That everyday he finds
Just what he's lookin' for
Like a shooting star he shines

And He said
Take my hand
Live while you can
Don't you feel the dreams are right in the palm of your hand

And as he spoke, he spoke ordinary words
Although they did not feel, no
For I felt what I had not felt before
You'd swear those words couldn't heal
And as I looked up into those eyes
His vision borrows mine
And to know he's no stranger
For I feel I've held him for all of time

And he said
Take my hand
Live while you can
Don't you feel the the dreams are right in the palm of your hand,
In the palm of your hand

Please come with me
See what I see
Touch the stars for time will not flee
Time will not flee
Can you see

Just a dream, just an ordinary dream
As I wake in bed
And the boy
That ordinary boy
Or was it all in my head?
Did he ask if I would come along
It all seemed so real
But as I looked to the door
I saw that boy standin' there with a deal

And he said
Take my hand
Live while you can
Don't you feel the dreams are right in the palm of your hand
In the palm of your hand
In the palm of your hand

Just a day, just an ordinary day
Just tryin' to get by

Just a boy
Just an ordinary boy
But he was lookin' to the sky

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:26  توسط پگاه رفیعی  |