ی بچه ها تو کلاس دارن منو نگاه می کنن اونقدر تابلو حواسش به من بود که تمرکزمو از دست داده
بودم آخرش هم آمار تک تک بچه ها رو گرفت تا نوبت رسید به من فقط می خواست مطمئن بشه من
تهران درس می خونم و چند سالمه خدا رو شکر همین ۲ جلسه فقط به صورت جایگزین استاد خودمون
باهاش کلاس داریم وگرنه تا آخر ترم من با اون نگاهاش خل و چل می شدم آخرش هم بچه ها یه لبخند
تلخ تحویلم دادن و رفتن و منم وانمود کردم کلی از دستش خندیدم اخه کلی ادا از خودش در می آورد
ادم جدی ولی با حالی بود روز خوبی بود من احساس می کنم احتاج به یه آنکور روحی دارم تا از این
رخوت تلخ بیام بیرون ......................
